زخمه

اجتماعی

در زمانه ای که با سیمان می سازند و با سرب فرو می ریزند .با عقل می بافند و با خشم می درند.در زمانه ای که انسان با سجده ای قدیس می شود و بی سجده ای ابلیس.مرا راهی تازه می بایست که رسوایی در ان است .مرا فریادی جگر سوز می باست که اخرین ناله اش اولین مرگ است.دردهایم را رشته کردم و به گردن اویختم و کفش هایم را نیز.از خیابان به بیابان در خود فرار کردم .از مردم می ترسیدم به دستهایم نگریستم بوی خون می داد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:16  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  | 

سیمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:6  توسط محمود ابراهیمی  |