چند روز پیش استادمون که در فرانسه متولد شده و اونجا هم تحصیل کرده وقتی همکلاسی پرستارم را دید. که سر کلاس از زورخستگی نمی تونه پلکهاش و روی هم نگهداره چون تا صبح در بیمارستان کشیک بوده دلیل جامعه شناسی خوندنش و پرسید اما پاسخ درستی نگرفت. با تعجب گفت :هیچ جا رو مثل ایران ندیدم .که یک آدم در طول روز اینهمه فضای متفاوت رو تجربه کنه . دیشب بیمارستان و امروز جامعه شناسی دین و توکویل .....و بعد از ظهر لابد یه جای دیگه...
این حرفش من به روزهای کمی دورتر برد و کلی تکونم داد .یاد پارسال افتادم.
سال قبل زندگی ام فاجعه ای بود . بعد از تعطیلی روزنامه وقایع اتفاقیه مدتی بیکار بودم .تا در نهایت پیشنهاد کار در خبرگزاری کشاورزی ایران را پذیرفتم. حدس بزنید حوزه خبری ام اونجا چی بود دام .طیور و آبزیان انموقع بود که تجربه فضاهای متفاوت را با تمام معنا و وجود حس می کردم.
یک روز صبح اول امتحان بینشهای جامعه شناسی دادم . بعد از ظهر همان روز در سایت خبرگزاری کشاورزی خبرهای مربوط به گرانی قیمت شیر را پی گیری کردم و چند ساعت بعد هم در کنفرانس خبری انجمن صنفی کشتار گاههای مرغ ایران حاضر شدم که خبر از ارائه مرغ بسته بندی کشتار روز میدادند .
تازه ساعت چهار وپنج بعد از ظهر هم خودم و برای شرکت در یکی از جلسات انجمن جامعه شناسی ایران با محوریت جامعه شناسی علم و نقد دیرینه شناسی فوکو اماده می کردم .
بعد هم که خسته و مونده اومده بودم خونه اول گزارش وضعیت میگو در سال ۸۳ را نوشتم .بعد هم نشستم تا امتحان پس فردا رو که قشر بندی اجتماعی بود بخونم .
حرفهای استادم بد جوری منو به اون روزها برد. روزهایی که از سر استیصال و در ماندگی و تفاوت فضاهایم مدام عصبی بودم .
آن روزها دائما به خودم دلداری میدادم که زندگی متنوع و جالبی دارم. اما واقعا یه موقعهایی میبریدم ورابطه مرغ و گوشت و میگو را با ساخت اجتماعی وا قعیت و گیدنز و گارفینگل تشخیص نمیدادم .امروز این فضاهای جور واجورم کمتر شده اما بازم یه زمانهایی از بی ربطی حوزه های مختلف زندگیم تعجب می کنم.
مطمئنم که همه ماها دوره هایی از زندگیمونو به این منوال گذروندیم یا می گذرونیم.