جوانک با سرعت بد وعجیبی میراند. آنقدر تند میرفت که من که اصولا از سرعت زیاد چندان نمی ترسم .حالم خراب شده بود و عملا دستهام می لرزید.عقب ماشین من و دو تا خانم دیگر نشسته بودیم و جلو یک آقا .
پسره با سرعت بدی می رفت و با یک آهنگ تند خارجی عصبیترم کرده بود.تا خواستم به پسره بگم که یواشتر بره دختر بغلدستیم پیشدستی کرد و گفت آقا یواشتر برو از ترس مردیم. که پسره با لحنی تند و زننده جواب داد :می ترسی پیاده شو به درک ! من هم لجم گرفت و گفتم خب راست میگه با این سرعت غیر عادی خودت و چند نفر دیگه رو میزنی می کشی هنوز نطقم تموم نشده بود که پسره گوشه اتوبان حقانی زد کنار و گفت یالله پیاده شید و بروید پی کارتون ترسوهای بزدل .
من و دختره هم با تعجب و هاج و واج وسط اتوبان حقانی محدوده کتابخانه ملی و سازمان اسناد یعنی درست وسط اتوبان که جای پرت و بدیه پیاده شدیم. یعنی پیاده مون کرد شکر خدا .
اما جالب عکس العمل دو تا مسافر دیگه بود که لام تا کام حرف نزدند و با اینکه معلوم بود ترسیدن خیلی راحت بیرون انداختن ما از ماشین رو تماشا کردند و دوباره سوار شدن .
بعد از پیاده شدن همه اش یاد اون حرفهای کتاب جامعه شناسی خودمانی می افتادم که میگفت مردم ایران موجودات متملقی اند و و همیشه به فکر بر آورده شدن منافع آنی اشان هستند و اگه مثلا یک مسافر با راننده تاکسی دعواش بشه و حق هم بگه حاضر نیستند به خاطر اینکه چند دقیقه فقط چند دقیقه منافعشان دست کسی است با او سر شاخ شوند و یا طرف راننده را میگیرند یا با سکوت از اظهار نظر صرف نظر می کنند.
اما با این همه این بار نفهمیدم سالم رسیدن به مقصد هدف مهمتری بود یا سر شاخ نشدن با یک راننده پررو یعنی بر آورده شدن کدامیک مهمتر بود واقعا ؟ ما ایرانی ها خیلی بامزه ایم ها؟
