تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

 

 چند وقت پیش بود  یادم نیست ؟ اما خیلی خیلی دوره؟ یادته؟ دوتائی دو تا دختر با مقنعه های  مشکی و صورتهای دست نخورده  کیفهای سنگین مدرسه و یه کوله بار درس نخونده طول و عرض خیابونا رو گز می کردن  ؟  چند ساعت می شد اون پیاده رویها دو ساعت یا سه ساعت ؟اما عین خیالمون نبود تو ساده لوحی و بی خیالی اون روزها می گفتیم  موقع درس پرسیدن دستامون رو هم فشار می دیم تا معلمها صدامون نکن به این حرکت اعتقاد داشتیم معلمها را  مثلا جادو می کردیم .مثلا ! واقعا هم صدامون نمی کردم اون روزا  و ما  از ته دل می خندیدیم .یادته ؟

 یادته اون شلوارهای دمپا گشاد آبی مونه رو  که مثل هم بودن. با هم خریدمشون. آخه مد روز شده بود . فقط یادمه برای من آبی نفتی بود برای تو  آبی کم رنگ و البته کمی گشاد تر. همه مسخره مون می کردن  تو محله مون معروف شده بودیم به دمپا گشاد آبی !اما ما از ته دل به همه اون حرفها می خندیدیم و باز قهقهه های بلند تری سر می دادیم . حتما یادته مهسا؟

 یادته بهمون می گفتن شما دو تا کنسرت خنده دارین. با هم می خندین با آهنگ و بعد با هم یکهو ساکت میشین .حتما یادته . اصلا مگه میشه اون روزها رو فراموش کرد ؟یادته به هوای درس خوندن میومدی خونه ما و در و می بستیم و اونقدر حرف می زدیم تا هر دوتامون بی حال می شدیم در مورد چی حرف می زدیم یادته ؟

یادته تو سرمای زمستون تو حیاط خونه تون گپ می زدیم و هر دو از سرما می لرزیدیم اما حاضر نبودیم بریم زیر سقف اتاقت حرف بزنیم طفلک بابات چقدر حرص می خورد می گفت آخه سینه پهلو می گیرید  بیائید تو حرف بزنید دخترا ؟اما ما بی توجه به همه این حرفها فقط می خندیدیم . و بارش برف و تماشا می کردیم . یادته ؟حتما یادته . پولهام و می گذاشتیم رو هم و می رفتیم یه ساندویچ کالباس می خریدیم و با هم نصفش می کردیم تو اون پارکه که سر کوچه اش یه درخت کاج بود . یادته ؟

 اما چی شد اون روزها مهسا چرا الان هر وقت به هم می رسیم همه اش از یاس و ناامیدی حرف می زنیم ؟چرا قهقهه های خنده هامون دیگه آهنگی نداره ؟چرا انقدر سرد و توخالی شدن ؟ چرا هر وقت با صدای بلند می خندیم زود شرمنده دور و برمون رو می پائیم .اصلا  چرا  مدام سعی می کنیم زیاد نخندیم  .

 دلم می لرزه وقتی باتو ام و نمی خندم وقتی با تو هم  حرف از کابوسها و دلتنگی هام می زنم  و تو فقط نگام می کنی. آن موقع ها می دونی یواشکی  چیکار می کنم ؟  می رم جلوی آئینه چون فکر می کنم همه موهام سفید شدن ؟  سفید شدن . می بینی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:45  توسط ترانه بنی یعقوب  | 

 

 یک دختر با روسری کج و کوله نفس نفس زنان قابلمه غذا را دست به دست می کند تا در را باز کند اما بی فایده ... قابلمه را روی پله می گذارد تا بتواند با دست آزادش کلید را در قفل  بپیچاند . کوله همیشه سنگینش را بر دوشش جابه جا می کند  .قابلمه را در چارچوب در  می گذارد چراغ راهرو را خاموش می کند .هیچوقت این کار را فراموش نمی کند همیشه چراغهای پشت سرش را خاموش می کند.کفشها را در می آورد و بعد نوبت چراغ بعدی است که این بار روشن می شود و کلید که دو بار در قفلش می چرخد.

 سراغ یخچال را می گیرد و قابلمه را سر جایش می گذارد. به اتاق می رود و تخت همیشه نامنظمش را مرتب می کند صبح ها همیشه دیرش است اما شبها اولین کارش همین مرتب کردن تخت نامنظمش است .نیم ساعتی راه می رود  همه جا مرتب شده کتابها روی هم چیده شده اند رو فرشی صاف صاف شده  و پارچه های مبل هم ... 

حال باید لباسهای کار را از تنش در آورد لباسهای راحتی بپوشد و بعد مرتب و منظم پشت کامپیوتر بنشیند و وانمود کند که دارد پایان نامه اش را انجام می دهد.چند بار در سال این کارها را کرده یادش نمی آید؟

 دختر با روسری کج و کوله نفس زنان این بار  با یک پلاستیک میوه و یک تکه نان سنگک که چند خانه آن ورتر خوب یخزده از راه می رسد تا وانمود کند که هنوز زنده است..

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:24  توسط ترانه بنی یعقوب  |