تبليغاتX
بدون ویرایش

بدون ویرایش

 

 

 

 

 یک روز سرد و برفی بود درست مثل همین روزها. من آبی پوشیده بودم و تو هم.آسمون خاکستری تیره بود و برفها هم انگار کمی به آبی میزدن .همه ماشین بوی بادوم تلخ میداد چشم چشم و نمی دید از لابه لای بخارهای شیشه جائی باز کردم تا رنگ آبی  شونه  هات رو از پس چتر سیاه و زشتت  که ازم دور می شد ببینم . دیدم و بعد سرم و گذاشتم رو صندلی ماشین و زار زدم.

 

 

نمی دونم چرا این روزها دوباره آبی رنگن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:52  توسط ترانه بنی یعقوب  |